بسیاری از دلایلی که ما تسلیم می‌شویم، ناامید می‌شویم و پروژه‌هایمان را رها می‌کنیم، به این دلیل نیست که کارها به خودی خود سخت هستند، بلکه به این دلیل است که سخت‌تر – بسیار سخت‌تر – از آنچه که قبلاً انتظار داشتیم باشد. لزوماً دشواری نیست که ما را غرق می کند. این تصورات نادرست از آنچه که یک وظیفه باید به طور مشروع مطالبه کند است. ما با دیدگاه‌های بی‌ملاحظه‌ای ناکافی در مورد آنچه ممکن است برای داشتن یک رابطه نسبتاً خوب، اداره یک کسب‌وکار کم و بیش بادوام، داشتن حلقه دوستان، سالم بودن، ساختن خانه یا رسیدن به تعادل ذهنی لازم باشد، کار می‌کنیم. ما اعصاب خود را از دست می دهیم، به هر دستگاهی که با آن دست و پنجه نرم می کنیم، می کوبیم، فریاد می زنیم بر روی وسایل خانه شکسته، کلیدهای گمشده و همکاران نالایق، زیرا در آنجا بی عدالتی را درک می کنیم که در واقع فقط با آنچه کاملاً معقول است مواجه می شویم و ما درجات بیشتر و قابل پیش بینی درد را بررسی کرده ایم.»