نارسیسیسم- که از روی اسم نارکیسیوس، شخصیت اسطوره‌ای جوان و زیبای یونانی که به‌‌خاطر چهره‌اش دچار غرور زیاده از حد شد، نام‌گذاری شده- حالتی ذهنی است که از زاویه نگاه عاقلانه مسخره شده و زشت دانسته می‌شود. ما بلوغ را با بدبینی به خود، فروتنی و خودتحقیری تجربه می‌کنیم.

با وجود این تعدادی از روانشناسان به اهمیت کیفیتی به نام «خودشیفتگی سالم» اشاره کرده‌اند که به معنای وجود سطح مفید حداقلی‌ای از رضایت از نحوه درک کردنمان، ظاهرمان و آنچه انجام می‌دهیم و می‌گوییم است. خودشیفتگی سالم برای مثال خود را زمانی نشان می‌دهد که کسی از ما تعریف می‌کند یا به ما می‌گویند که یک آشنای مشترک به ما احترام می‌گذارد، یا نام خود را در گزارشی می‌بینیم که ماه‌ها روی آن کار کرده‌ایم یا برای مشارکت در یک کنفرانس در زمینه فعالیت حرفه‌ای‌مان دعوت شده‌ایم، و در نتیجه این موارد خوشحال می‌شویم. به‌عنوان خودشیفته‌های سالم ممکن است با دیدن تصویرمان در شیشۀ ویترین مغازه‌های شهر، فکرکنیم که در حال حاضر نسبتاً زیبا به نظر می‌رسیم، و از این رو کمی احساس قدرت کنیم.

شکست شدید هر فرصتی را برای این نوع احترام به خود پایدار و حداقلی از بین می‌برد. خودشیفتگی از هر نوعش به‌سادگی غیرممکن می شود. بسته به میزان شرم خودمان  و میزان تقبیح دیگران، فکر کردن به چیزی که دورادور با کیستی ما مرتبط باشد و باعث نشود که چشمانمان را ببندیم و از شرم به خود بلرزیم، سخت است. ما طاقت فکر کردن به دستاوردهای گذشته خود را نداریم. آنها صرفاً فجایع و حماقت‌های بعدی‌مان را یادآوری می کنند. ما خجالت می‌کشیم که به هر کاری مربوط به خودمان فکر کنیم. نام‌مان - که به ننگ بر زبان افراد جاری است - ما را می‌ترساند. از کوچکترین برخورد با چهره خود پرهیز می‌کنیم. ما واقعاً نمی خواهیم به عنوان موضوعی برای فکر کردن به خودمان وجود داشته باشیم. ما تا جای ممکن از خودشیفتگی، از هر نوعی که باشد، فاصله داریم.

این موضع به قدری افراطی است که باید بررسی شود و از آن درس‌هایی بگیریم. ابعاد وحشتناک این طرز فکر البته مشهود است. اگر فقط می‌توانستیم خودمان را کمی بیشتر دوست داشته باشیم خیلی راحت‌تر می‌پذیریم که هیولا یا احمق نیستیم و همان احساس شیرینی را تجربه خواهیم کرد که در کودکی داشتیم، وقتی به ما می گفتند خوب و شیرین هستیم، وقتی ما را در آغوش می گرفتند و موهایمان را نوازش می‌کردند. اما مکانیسم های خودسانسوری ما دیگر این اجازه را نمی‌دهد. ما نمی توانیم گذشته، آینده یا حال قابل‌قبولی داشته باشیم. گویی ذات ما آلوده است و بنابراین مجبوریم که چیزی را نادیده بگیریم.

با این حال از طریق این آشفتگی عاطفی، به شکل غیرمنتظره‌ای به وضعیت ذهنی‌ای نزدیک می‌شویم که توسط برجسته‌ترین حکیمان سنت بودایی ستایش شده است. برای بودایی‌ها روشنگری نهایی زمانی حاصل می‌شود که ما در نهایت موفق می‌شویم خود را محو کنیم و جهان را بدون عدسی منحرف‌کننده، کوچک و بیهودۀ «من» ببینیم. برای یک حکیم واقعی، چیزی که ما هستیم یک حادثه کاملاً تصادفی و ناچیز است که باید تلاش کنیم فراتر از آن حرکت کنیم. مهم نیست که ما چه شکلی هستیم، دیگران چگونه ما را درک می‌کنند، ثروتمند به دنیا آمده‌ایم یا فقیر، مردم در مورد ما چه می‌گویند یا چقدر عمر خواهیم کرد. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که پرده توهم آنی و کوچک را پاره کنیم تا خود را با گسترده‌ترین کلیت هستی هماهنگ کنیم، یعنی جای خود را به عنوان ناظر واقعیت کیهانی پیدا کنیم. یک حکیم تلاش می‌کند (از طریق تمرین‌های مراقبه) همه چیز در مورد خود را فراموش کند. حکما به دنبال ادغام در جهان هستند و در مکان واقعی، ناشناس و موقت خود در کنار باد، صخره‌ها، اقیانوس‌های خروشان و میلیاردها ستارۀ در حال مرگ جای‌گیر می‌شوند.

از طریق وحشتناک‌ترین فرآیند، ما کاملاً  بر خود غلبه خواهیم کرد. بدون عضویت در هیچ گروه معنوی، ما توانسته‌ایم روی چیزهایی فراتر از خودمان تمرکز کنیم. این چیزی نیست که کسی غیر از معدودی راهبان سرسخت به دنبال آن باشند، اما مسلماً درجه‌ای از موفقیت واقعی در پشت این درد تازۀ ما وجود دارد. ما اکنون در فضایی عجیب و آستانه‌ای زندگی می‌کنیم و رنج می‌بریم، دیگر واقعاً نمی ‌وانیم برای خودمان وجود داشته باشیم و با این حال هنوز موظفیم زنده باشیم. بر خلاف بسیاری از افراد دیگر روی این سیاره، ما به‌طور گسترده‌ای از وجود خود جدا هستیم. ما نمی‌توانیم در ذهن دیگران به بدن، گذشته، آینده یا خودمان فکر کنیم. هیچ‌کدام از اینها مهم نیست؛ یا دقیق‌تر بگوییم، آزاردهنده است. در عوض کاملاً بر آنچه فراتر از ما است متمرکز هستیم، ناظران ناب جهان بیرون از خودمان.

در نگاه بودایی‌ها این نوع رهایی به خودی خود یک هدف است. برای ما، این به خودی خود تهدیدی است از حالتی توخالی و وهم‌انگیز. ما باید این وضع را به اولین قدم به سوی شرایطی رستگارانه‌تر و قابل تحمل‌تر تبدیل کنیم. زندگی‌ای که در آن بتوانیم در خدمت اهدافی بزرگتر از «خودمان» زندگی کنیم. زمانی که موفق شدیم چیزی را به شکل قانع‌کننده‌ای در مرکز زندگی زخم‌خورده‌مان قرار دهیم، به وعده‌ی درد و انکار خود عمل کرده‌ایم، یعنی دلیلی درخور و فراتر از خودمان. ممکن است این هدف یک شغل، یک پروژه، یک کودک یا بزرگسال رنج دیده باشد... ما چاره‌ای نداریم جز اینکه خودمان را فراموش کنیم و برای دیگران زندگی کنیم.