یکی از راه‌های تلاش برای زنده ماندن در دنیای تحت سلطه رسانه‌ها این است که تمام تلاش خود را برای آریستوکرات (اشراف‌زاده) شدن به کار ببندید.

البته اشراف‌زاده واژه‌ای است که این روزها تصویر مضحکی را در ذهن ایجاد می‌کند. کسانی که لباس‌های فاستونی می‌پوشند، با لهجه‌های عجیب و دور از انتظار صحبت می‌کنند، نام‌های عجیب و غریب (اغلب بسیار طولانی) دارند، خود را در اعماق حومه‌های شهری در املاک و مستغلاتی که نسل‌ها در خانواده‌هایشان منتقل شده، زندانی می‌کنند و وقت خود را به شکار روباه‌ها و قرقاول‌ها اختصاص می‌دهند. آنها کسانی تصور می‌شوند که استعداد کمی دارند و برای رقابت در یک جامعه شایسته سالار ضعیف هستند.

اما آنها یک امتیاز بسیار غبطه‌انگیز دارند و آن این است که  نسبت به افکار عمومی کاملاً بی‌تفاوت هستند. هرگز به ذهنشان خطور نمی‌کند چیزی که به آن اهمیت می‌دهند می‌تواند در رسانه‌ها شنیده شود یا نه. آنها می‌پذیرند که به یک اقلیت رادیکال تعلق دارند و تصور اینکه یک فرد معمولی از دنیای آنها اطلاع داشته باشد، چه برسد به اینکه با رنج‌ها و مسائلشان همدردی و هم‌دلی کند، بیهوده است. این بی‌تفاوتی به آن‌ها قدرت می‌دهد تا با شیوۀ خاص خودشان با رسانه‌ها مواجه شوند. آنها مطبوعات و رسانه‌های پرطرفدار را به‌خاطر اینکه درکشان نمی‌کنند یا حتی دوستشان ندارند، سرزنش نمی‌کنند؛ به نظر آن‌ها این مسئله کاملاً اجتناب‌ناپذیر است. از نظر آنها اکثریت قریب به اتفاق مردم افراد بدبختی هستند که در برخی از سطوح خوب‌اند، اما نمی‌توانند عقایدی داشته باشند که ارزش جدی گرفتن داشته باشند. اشراف از نظر سیاسی ضد‌دموکراسی نیستند بلکه چیزی کاملاً متفاوت و جذاب‌ترند. آنها از نظر روانی بالاتر از افکار عمومی قرار دارند.

ما ترجیح می‌دهیم آرزو کنیم که بتوانیم برخی از نگرانی‌های آنها با هم در میان گذاشته شود، اما چگونه می‌توانیم در حالی که فاقد قلعه‌های بزرگ قرون وسطایی و صف‌های طولانی از اجداد اشرافی هستیم، به این وضعیت روحی عالی و آرام دسترسی داشته باشیم؟

در قرن نوزدهم در فرانسه یک پاسخ جالب به این معضل داده شد. به طور سنتی، اشراف با قدرت عظیم اقتصادی و سیاسی خود تعریف می شدند. اما در انقلاب 1789، بسیاری از آن‌ها سر خود را از دست دادند و حتی بیشتر پولشان را، بنابراین تعریف جدیدی شروع به سر برآوردن کرد. یک شخصیت محوری در این زمینه، رمان‌نویس و مقاله‌نویس ژول باربی دواوریلی بود.

Émile Lévy, Jules Barbey d’Aurevilly, 1882

امیل لوی، ژول باربی دواوریلی، 1882

خانواده اشرافی او، که در سال 1808  نرماندی به دنیا آمد، برای نسل‌ها با اربابان بزرگی که بر کشور حکومت می‌کردند متحد بودند. با این حال اکنون آنها زمین‌ها و خانه‌های خود را از دست داده بودند، اما هنوز هم می‌خواستند نشان دهند که مانند دیگران نیستند. باربی دواوریلی سعی کرد شکلی به این احساس برتری بدهد که به اصل و نسب یا پول بستگی نداشت؛ اگرچه او از نظر مادی دیگر در راس جامعه قرار نداشت، اما چنان که خودش فکر می‌کرد عناوین متفاوت و بیشتری از دیگران داشت. او یکی از مبتکران ایده جدیدی از اشرافیت بود؛ اشرافیت روح، به‌جای خون. اشراف زاده بودن در دنیای مدرن – آنگونه که او معرفی می‌کردم – مبتنی بر داشتن سلیقه ظریف، حساسیت، ایده‌های متعالی و احساسات پالایش شده است. این موارد، که جانشین داشتن زمین‌های بزرگ و یک یا دو قلعه شده بود، کلید برتری نخبگی و اشرافیت را به افراد می‌داد.

باربی دوارویلی در زندگی شخصی خود نگرشش را با اتخاذ شیوه‌ای عجیب از لباس پوشیدن و خودنمایی بیان کرد. او به سرآستین‌های توری علاقه داشت و اغلب کراوات مفصلی به یقه می‌بست. او سبیل بزرگی گذاشت، حالتی متکبرانه اتخاذ کرد و روشی را برای بلند کردن چانه، پایین انداختن پلک‌ها و خیره شدن به پایین بینی خود به کار گرفت تا بی‌توجهی عمیق خود پ نسبت به اینکه مردم به‌طور کلی در مورد او چه فکری می‌کنند، یا در واقع بی‌توجهی خودش به همه چیزهای دیگر را نشان دهد. او فکر می‌کرد که آنچه او را از سایرین متمایز می‌کند، اصل و نسب او نیست، بلکه روح است. او قاطعانه با مفهوم محبوبیت مخالفت کرد. او گفت که ایده‌آلش این است که «نابغه و گمنام بشد» (اگرچه در واقع در زمان خودش بسیار خوانده می‌شد). و معتقد بود تعالی و بزرگ‌اندیشی نیاز به تایید مردم ندارد.

باربی دورویلی روی یک امکان حیاتی انگشت گذاشت، این که ممکن است یک نسخه مدرن و قابل اجرا از تحقیر مشروع اشرافی نسبت به افکار عمومی وجود داشته باشد. منطقی است که خود را ، حتی بدون داشتم یک ملک بزرگ یا نسبتی اشرافی و باستانی، «بالاتر» از آن بدانید که وارد بحث‌های پوپولیستی؛ فقط به این دلیل که نوع اندیشۀ متفاوتی دارید.

متأسفانه، باربی دواوریلی از نظر عاطفی بیش از حد به این دیدگاه که خاص به نظر می‌رسد وابسته بود که بتواند مفهوم عمیق‌تر اندیشه‌اش را به‌طور کامل بیان کند. در حقیقت، یک آریستوکرات روحی اصیل می‌تواند کاملاً عادی به نظر برسد، در یک خانه کاملاً معمولی زندگی کند و شغلی کاملاً عادی داشته باشد و هیچ‌گاه کراوات به گردن نزند. پوشیدن هیچ‌کدام از لباس‌های شیک و فاستونی آریستوکرات روحی قرن نوزدهم واقعاً دیگر ضرورتی ندارد. آنچه در اصل باید آرستوکرات روحی را متمایز کند، تعهد به پالایش ذهنی است.

نگاه تحقیرآمیز این افراد نسبت افکار عمومی نتیجه بدخواهی یا خصومت نیست، بلکه از تحلیل هوشیارانه و دقیق شرایط انسانی ناشی می‌شود. بیشتر مردم علاقه‌ای به درک نظر مخالف ندارند. دسته‌گرایی کور به‌سادگی بسیار برای آدم‌ها وسوسه‌انگیزتر است. ممکن است تاسف‌برانگیز باشد که تقریباً هیچ کس ذوقی برای درک منطق دقیق یک استدلال ندارد؛ اما هیچ چیز در تاریخ نباید در ما این انتظار را ایجاد کند که افراد چنین کنند. مطمئناً مایه تاسف است که میلیون‌ها نفر بیشتر مشتاق محکوم کردن هستند تا توضیح دادن، اما جای تعجب نیست. عشق به توضیح دقیق تقریباً به اندازه مالکیت یک قلعه در دنیای ما نادر است.

آریستوکرات پاک روح افکار عمومی را نادیده می‌گیرد نه به این دلیل که از مردم متنفر است، بلکه به این دلیل که آنها را به خوبی می‌شناسند و نسبت به این مسئله که چرا به درستی فکر نمی‌کنند، دلسوز و متاسف هستند. اغلب مردم نسبت به مشغله‌های معمولی و کشمکش‌های زندگی روزمره حساسیت بی‌حد و حصری احساس می‌کنند که به این معنی است که بحث‌های پیچیده، لطافت، گشاده‌رویی و سنجش ظریف احتمالات برای بیشتر افراد از جملۀ تجملات دست‌نیافتنی است. آنها نه با تحقیر مغرورانه و متکبرانه، بلکه با اطمینان مالیخولیایی مبنی بر اینکه اختلافات بین مردم آشفته، بی رحمانه، دسته‌ای، عمیقاً غیرمنطقی و ناعادلانه است، از عموم افراد جدا می‌شوند، زیرا این وضعیت عادی و ناگوار حیوانی به نام انسان است. این اشراف‌زاده‌ها اما هیچ کدام را به دل نمی‌گیرند. آنها هرگز امیدوار نبودند که به‌طور گسترده شناخته شوند یا مورد استقبال مردم قرار گیرند.

درست همانطور که اشرافیت خونی زمانی به نسب خود افتخار می‌کرد ، اشراف جدید روحی نیز به تبار خود افتخار می‌کند. اما آنها دیگر در مورد دی ان ای صحبت نمی‌کنند. آنها متعلق به خانواده بزرگ سلسله‌ای از همه کسانی هستند که حساسیت ، رنج و اِشراف خود را با یکدیگر به اشتراک گذاشته‌اند. آنها می‌فهمند که استندال از احداد بزرگشان بود و رامبراند عضوی از خاندان پرافتخارشان. جین آستین یا احتمالاً لئو تولستوی شاید یکی از خویشاوندان آن‌ها بوده است. آنها ـ با مشروعیت فراوان ـ ادعای گونه‌ای متفاوت اما کاملاً واقعی از اشرافیت را دارند، به ارث بردن ایده‌ها، پاسخ‌ها، احساسات، تردیدها، نگرانی‌ها، لذت‌ها، آرزوها و پیچیدگی‌ها و میراث مشترک یک تبار کوچک، اما بسیار دوست‌داشتنی. و بنابراین ، آنها یا به عبارت دیگر ما می‌توانیم بدون اضطراب و پریشانی به اختلالات بحث دموکراتیک در رسانه‌های جمعی نگاه کنیم. زیرا ما در نوع بسیار متفاوتی از قلعه زندگی می‌کنیم، قلعه‌ای که از حساسیت ساخته شده است و نه سنگ، به همان اندازه پایدار و گشوده به روی همه تازه‌واردان آزاداندیش؛ هر چند که ین قلعه در نظر اکثر افراد نامرئی است.