یکی از بدیهی‌ترین، اما در عمل سخت‌ترین، چیزهایی که می‌توانیم از شریک عاطفی‌مان، حتی آن کسی که در وصیتنامه‌مان از او نام می‌بریم و زندگی‌اش کاملاً با ما در هم تنیده شده است، بپرسیماین است که «آیا هنوز مرا دوست داری؟». دلایل زیادی وجود دارد که شرکای عاطفی زندگی‌مان دیگر دوستمان نداشته باشد. ممکن است آنها را با رفتارهای بعضاً و نسبتاً چالش برانگیزمان به سر حد تحمل رسانده باشیم. ما جوان‌تر نمی شویم و در مقابل افراد زیادی در محل کار و سایر نقاط زندگی وجود دارند که چیزهای بهتری برای ارائه به آنها دارند. با توجه به آنچه ممکن است اتفاق بیفتد، اعتماد به دیگران سخت است. علاوه بر این، نشانه‌های چندان خوبی هم وجود ندارند. آنها زمان زیادی را صرف کار با موبایل خود می‌کنند، کمی حواسشان پرت است و به نظر می‌رسد فکر و ذکرشان جای دیگری است.

ما شدیداً نیاز به احساس اطمینان داریم و در عین حال آنچه که برای به دست آوردن این اطمینان نیاز داریم، خودش ما را به وحشت می‌اندازد. این به معنای آشکار کردن میزان آسیب پذیری خودمان و میزان قدرت آن‌ها در صدمه زدن به ما است. این بدان معنی است که باید بپذیریم که چقدر از زندگی ما در دست آن‌هاست و چقدر برای بقای روانی خود عمیقاً به نظر خوب آن‌ها وابسته هستیم.

گاهی اوقات ممکن است هزینه پرسیدن این سوال بسیار زیاد به نظر برسد، به‌خصوص اگر در خانواده‌هایی بزرگ شده‌ باشیم که چندان مطمئن نیستیم فرد دیگری نیازهای ما را درک می‌کند. به نظر می رسد بهتر است خیلی مستقیم چنین سوالی نپرسید. در عین حال، رفتار بی‌تفاوت آن‌ها نیز غیرقابل تحمل است. در این شرایط ممکن است یکی از عجیب‌ترین مانورهایی را که در روابط شاهد بوده‌ایم انجام دهیم، یعنی ممکن است به‌جای آنکه توجه شرکای عاطفی‌مان را با براگیختن عشقشان جلب کنیم،  دنبال جلب توجه آن‌ها همراه با برانگیختن خشمشان باشیم. ما ترجیح می‌دهیم بهای کمتری بپردازیم تا نشانه‌هایی مبنی بر اینکه آن‌ها وجود ما را به خاطر می‌آورند را ببینیم و احساس کنیم، ترجیح می‌دهیم برای اثبات دوست داشته شدنمان توسط آن‌ها خطر طرد شدن و دست رد خوردن را به جان نخریم.

بنابراین منتظر می‌مانیم تا خسته و سیر شوند و رگباری از اتهامات را به به سمتشان شلیک کنیم: «تو هیچ وقت در خانه کار زیادی نمی‌کنی»، «کارت پول کافی برایمان درنمی‌آورد»؛ «خیلی کسل شده‌ای». یا در زمان خوردن شام با دوستانمان  با صدای بلند داستانی را در مورد اتفاقی که در طول طلاق کثیف والدین شرکای عاطفی‌مان اتفاق افتاده تعریف می‌کنیم.

آنچه که واقعاً می‌خواهیم بگوییم این است: « من تو را خیلی دوست دارم. من به تو متکی هستم تا به زندگی من معنا بدهی». اما در عوض تلاش می‌کنیم و موفق می‌شویم آنها را عصبانی کنیم و مطمئن شویم که آنها چیزهای بی‌رحمانه‌ای به ما خواهند گفت. البته این‌طور ذهن آن‌ها متوجه ما خواهد شد اما این با توجهی که ما به دنبال آن بودیم زمین تا آسمان فاصله دارد. ما که خواهان مهربانی، اشتیاق، شفقت و هوش سازنده‌شان بودیم، در پایان با ناامیدی، غرور زخمی و خشم محافظ‌آن‌ها روبه‌رو می‌شویم.

ما باید شهامت آرزوهایمان را داشته باشیم. باید روابطی را در جایی ایجاد کنیم که طبیعی است و بنابراین خیلی ترسناک نیست، تا بتوانیم این مسئله که خواستنی هستیم را بجوییم و از سمت مقابل تایید بگیریم . ما باید با وابستگی شدید خود آشتی منیم و آن را نشانه ضعف یا شر ندانیم. بعلاوه، هنگامی که در مرحله بعدی خود را در معرض برخی اتهامات کاملاً ناعادلانه از سوی شریک زندگی خود می‌بینیم، باید در نظر داشته باشیم که آنها تبدیل به هیولا نشده‌اند. بلکه صرفاً در تلاش هستند تا یادآوری کنند که ما از آنها مراقبت می‌کنیم، اما از تنها راهی که بلدند، یعنی با عصبانی کردن ما.